کد خبر : 3029
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۱

زهرا قزلسفلی

از صبح مهر تا غروب انتظار؛ روایتی که هنوز از مهر ۱۳۷۴ برنگشته است

از صبح مهر تا غروب انتظار؛ روایتی که هنوز از مهر ۱۳۷۴ برنگشته است
وقتی از مهر ۱۳۷۴ حرف می‌زند، زمان برایش متوقف می‌شود؛ گویی هنوز همان دختربچه ۹ ساله‌ای است که دست در دست مادر، میان خیابان‌های گنبد کاووس، از لابه‌لای شانه‌های مردم، چشم به جایگاهی دوخته که چیزی از آن نمی‌بیند.

سایت خبری نقل‌نو- زهرا قزلسفلی: وقتی از مهر ۱۳۷۴ حرف می‌زند، زمان برایش متوقف می‌شود؛ گویی هنوز همان دختربچه ۹ ساله‌ای است که دست در دست مادر، میان خیابان‌های گنبد کاووس، از لابه‌لای شانه‌های مردم، چشم به جایگاهی دوخته که چیزی از آن نمی‌بیند. سی‌ و یک سال بعد، همان کودک دیروز، این بار در خیابان‌های تهران، دوباره در میان انبوه جمعیت راه می‌رود؛ با همان اشتیاق، همان انتظار و همان امید. تنها تفاوت این است که آن روز، انتظارش به گرمای دستی مهربان ختم شد و این بار، به حسرت دیداری که تا همیشه در خاطرش خواهد ماند.

هنوز جمله‌هایش بوی مهر می‌دهد، مهر ۱۳۷۴؛هر بار که روایت را از ابتدا تعریف می‌کند، انگار سال‌ها از روی شانه‌هایش کنار می‌روند و دوباره به همان خانه کوچک در گنبد کاووس برمی‌گردد؛ شبی که خواب، مهمان چشم‌هایش نشد؛ «مادرم از شب قبل مدام می‌گفت فردا مهمان بزرگی به شهر می‌آید. من چیزی از بزرگی و مسئولیت نمی‌دانستم، فقط می‌دانستم باید فردا ایشان را ببینم.»

صبح، هنوز آفتاب کاملاً بر شهر ننشسته بود که خیابان‌ها رنگ دیگری گرفتند؛جمعیت از کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف، آرام‌آرام به یک سمت روان بود؛ زنانی که دست کودکانشان را محکم گرفته بودند، پیرمردهایی که با عصا قدم برمی‌داشتند، جوانانی که از دورترین روستاها خود را رسانده بودند و مردمی که تفاوت زبان و پوشش، مانعی برای کنار هم ایستادنشان نبود؛ آن روز، گنبد کاووس، پیش از آنکه در سخنرانی رهبر انقلاب از وحدت فارس و ترکمن و شیعه و سنی سخن گفته شود، خود، تصویر روشنی از همان وحدت بود.

راوی، اما از آن اجتماع بزرگ، تصویر دیگری در ذهن دارد؛ «قدّم کوتاه بود. هرچه خودم را بالا می‌کشیدم، چیزی جز موج آدم‌ها نمی‌دیدم.»

جمعیت، نفس می‌کشید،کودک، میان دست‌های مادر، گم نمی‌شد، اما افق نگاهش در شانه‌های مردم تمام می‌شد؛بعد، ناگهان صدا آمد؛همهمه فرو نشست و واژه‌ها در میدان پیچید.

سال‌ها بعد، وقتی متن کامل آن سخنرانی را خواند، فهمید آن روز از وحدت، همزیستی اقوام، عزت ملت، نقش دین در زندگی، مشارکت مردم در آبادانی کشور، احترام به زنان و اختیار دختران در ازدواج سخن گفته شده است؛ اما حافظه یک کودک، واژه‌ها را حفظ نکرده بود،آنچه مانده بود، فقط یک صدا بود؛«از حرف‌ها چیزی نمی‌فهمیدم، اما هنوز حس آن صدا را فراموش نکرده‌ام.»

سخنرانی به پایان رسید؛ازدحام جمعیت، توان کودک را گرفته بود؛مادر، او را به خانه بازگرداند؛ اما خودش آرام نگرفت،«تمام راه گریه می‌کرد. بعد دوباره با خواهرم به مصلی برگشت؛ فقط برای اینکه شاید بتواند دیداری داشته باشد.»

خانه هنوز در سکوت بود که صدای مادر، آن را شکست«بلند شو… زود حاضر شو… خواهرت الان پیش حضرت آقاست.»

راوی، بعد از سه دهه، هنوز هنگام گفتن این بخش، مکث می‌کند؛«تمام مسیر را گریه کردم. فقط یک جمله در ذهنم بود؛ اگر برسم و رفته باشند چه؟»کودک، اضطراب از دست دادن یک لحظه را داشت؛ لحظه‌ای که شاید دیگر هرگز تکرار نمی‌شد،اما آن روز، انتظار پایان دیگری داشت،

در میان ازدحام مردم، فرصتی کوتاه برای دیدار فراهم شد«همه چیز خیلی زود گذشت؛ آن‌قدر زود که حتی فرصت نکردم خوب نگاه کنم. فقط گرمای دستی را به خاطر دارم که بر سر من و خواهرم کشیده شد.»همین؛نه عکسی در کار بود، نه گفت‌وگویی طولانی.

گاهی همه یک خاطره، در چند ثانیه خلاصه می‌شود؛ ثانیه‌هایی که سال‌ها بعد، از بسیاری از روزهای زندگی ماندگارتر می‌شوند.

سی‌ویک سال گذشت؛کودک دیروز، حالا بانویی است که زندگی، فراز و فرودهای بسیاری را پشت سر گذاشته، اما می‌گوید هرگز از آن صبح مهرماه جدا نشده است«هر بار که گنبد کاووس را به یاد می‌آوردم، قبل از هر چیز، همان دست در ذهنم زنده می‌شد.»

این بار، روایت از گنبد به تهران می‌رسد؛صبح، باز هم زود آغاز شده بود، از میدان ولیعصر(عج)، خیابان انقلاب و دانشگاه تهران، موج جمعیت آرام و پیوسته حرکت می‌کرد، او هم در میان همان جمعیت بود«اول وقت رسیدم. فقط یک آرزو داشتم؛ یک بار دیگر ببینمش.»

راه، طولانی بود؛ کفش‌هایی به پا داشت که در روزهای عادی، چند صد متر راه رفتن با آنها سخت بود، اما آن روز، کیلومترها قدم برداشت«اصلاً نفهمیدم چقدر راه رفتم.»

جمعیت، آرام پیش می‌رفت؛امید نیز، قدم به قدم، همراهش بود، شاید در چند متر جلوتر…شاید در پیچ بعدی…شاید همین حالا…اما هرچه مسیر کوتاه‌تر می‌شد، فاصله تا آن آرزو بیشتر به نظر می‌رسید«نشد… هرچه منتظر ماندم، نشد.»؛این جمله را آرام می‌گوید؛ آن‌قدر آرام که انگار هنوز هم دلش نمی‌خواهد آن را باور کند.

وقتی به خانه برگشت، احساس کرد دوباره همان دختر ۹ ساله است؛ با یک تفاوت«آن روز، گریه‌هایم به یک دیدار ختم شد؛ این بار، به یک حسرت.»

روایتش که تمام می‌شود، سکوت کوتاهی میانمان می‌نشیند؛ بیرون، زندگی جریان دارد، اما او هنوز در

دو قاب زندگی می‌کند؛ قابی از صبحی در مهر ۱۳۷۴ که گرمای دستی مهربان را بر سرش احساس کرد و قابی دیگر از روزی در تهران که همان شوق، او را کیلومترها با خود برد، اما این بار، سهمش تنها خاطره همان دست بود.

شاید بعضی دیدارها، تنها یک‌بار اتفاق بیفتند؛ اما اگر در حافظه انسان ریشه بدوانند، گذر سال‌ها نه از روشنی‌شان کم می‌کند و نه از گرمایشان. برای این بانو، فاصله میان گنبد کاووس و تهران، فاصله دو شهر نیست؛ فاصله میان دو انتظار است؛ یکی به دیدار رسید و دیگری، در دل ماند.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.